چهارشنبه ۴ اوت ۲۰۱۰

حسن کامشاد: تصدیق کلاس شش ابتدایی را که گرفتم، پدرم که آدمی سنتی بود،اصرار داشت مرا به حجره خود در بازار ببرد. او در بازار تجارت پوست و روده می کرد. کارخانه کوچکی هم داشت. پوست و روده را آنجا می شستند و آماده می کردند و به تهران می فرستادند. حسن پیرایش که فروشگاه معروفی در اول خیابان لاله زار داشت، یکی از کارهایش تجارت پوست و روده بود. پدر اینها را برای او می فرستاد، و او به آلمان صادر می کرد.

من در عالم بچگی عجیب از این کار متنفر بودم. گاه و بیگاه که به آنجا می رفتم، بوی روده و پوست که به مشامم می رسید، حالم به هم می خورد. وقتی گفت مرا می خواهد به حجره اش ببرد، واقعا وحشت کردم.

یک خان دایی داشتم که اولین تحصیل کرده خانواده بود، لیسانس باستان شناسی گرفته بود، حکم نابغه پیدا کرده بود و عزت خاصی در خانواده به هم زده بود. بعدا صاحب روزنامه و روزنامه نگار شد. همه حرف او را می شنیدند. دست به دامان او شدم. گفتم من تازه تصدیق کلاس ششم ابتدائی را گرفته ام، می خواهم تحصیل کنم، ولی پدر می گوید به بازار بروم. گفت نه نه، به هیچ وجه، تو باید به تحصیلت را ادامه بدهی. رفت با پدر صحبت کرد و مرا گذاشتند در هنرستان صنعتی.

پس در دوره کودکی شما، اصفهان هنرستان صنعتی داشت.

هنرستان صنعتی را آلمان ها درست کرده بودند و با انضباط سخت آلمانی اداره می شد. باید لباس هنرستان را که مثل لباس سربازهای آلمانی بود، می پوشیدم و می رفتم در رشته نجاری کار می کردم. اسمم را در رشته نجاری نوشته بودند. بچه دست و پا چلفتی ای هم بودم؛ یک روز دستم را می بریدم، یک روز پایم را زخم می زدم. هر روز جایی از بدنم را زخم و زیلی می کردم.

همکلاسی های سابق من رفته بودند در کالج انگلیسی ها (دبیرستان ادب) و با شلوار کوتاه و سرو وضع خوشگل در چهارباغ اصفهان خودنمایی می کردند و من با آن اونیفرم هنرستانی سرم را می انداختم زیر، از گوشه خیابان می رفتم تا کسی مرا نبیند.

یکی از همشاگردی های پیشین من که با مدیر دبیرستان ادب خویشی داشت، وقتی وضع و حال مرا دید گفت می خواهی واسطه بشوم، اسم ترا اینجا بنویسند؟ با اینکه می دانستم پدرم و دایی ام مخالفت خواهند کرد، گفتم این کار را بکن. ورزش من نسبتا خوب بود، فوتبال خوب بازی می کردم، رفت با این عنوان صحبت کرد که اگر این بچه به مدرسه ما بیاید، تیم فوتبال ما قوی خواهد شد.

سه چهار ماه از سال تحصیلی گذشته بود. با این حال اسم مرا نوشتند. اما این کار بدون اجازه پدر بود، صبحها هنگام بیرون رفتن از خانه اونیفرم هنرستان را می پوشیدم، وسط راه آن را عوض می کردم، لباس مدرسه ادب را که توی کیفم بود می پوشیدم و به دبیرستان ادب می رفتم. چندین ماه به این ترتیب گذشت تا یک روز بالاخره به پدرم گفتم و غائله خوابید.

بالاخره این دبیرستان ادب بود یا کالج انگلیسی ها؟
/.../

کالج انگلیسی ها Stewart Memorial College بود که بعد دبیرستان ادب شد. آنجا شروع کردم به انگلیسی خواندن. معلم های انگلیسی در واقع مختصری انگلیسی می دانستند. آنچه به ما درس می دادند سر تا پا غلط بود، مخصوصا تلفظ کلمات. سالها بعد که من در کیمبریج، شروع کردم انگلیسی را جدی تر یاد بگیرم، مدتها کارم این بود که تلفظ های غلط را از ذهن بشویم و تلفظ درست لغات را به حافظه بسپرم.
/.../
ترجمه خوب یعنی چه آقای کامشاد؟

این از سؤالهایی است که جواب ساده ای ندارد. شاید بشود گفت ترجمه خوب ترجمه ای است که همان چیزی را به خواننده منتقل بکند که نویسنده می خواسته به خواننده اش منتقل کند. همان لذتی را نصیب خواننده کند که خواننده متن اصلی از کتاب می برد، و همان استنباط و دریافتی را بتواند به خواننده بدهد که خواننده متن اصلی از کتاب دارد.


بقیه را در بی بی سی بخوانید