خانم گونیلا گرلند اهل سوئد مبتلا به اوتیزم است. او در کتابِ خود »انسان واقعی« از مشکل خود با خود و با پیرامون خود سخن می گوید. این کتاب اوتیزم را به زبان ساده تعریف می کند. من سال ها پیش در صدد ترجمه ی این کتاب به فارسی برآمدم و نیمی از کتاب را هم ترجمه کردم، ولی از آن جایی که ناشر تقاضایِ حق ترجمه کرد(که به واقع حق ترجمه را باید به منِ مترجم می دانند) دست از کارِ ترجمه کشیدم. با خودم گفتم به اندازه یِ کافی کار مجانی و بی اجر و مزد کرده ام و سلامتم را به خطر انداخته ام، حال باید پولی هم بدهم که کتابی را ترجمه کنم؟ نه، دیگر بس است!
البته این قانون دنیاست. باید به نویسنده یا ناشر پول داد تا اجازه ی ترجمه گرفت. امّا مترجم و نویسنده یِ ایرانی از این قاعده مستثناست. او اغلب باید مخارج چاپ کارهایش را هم بدهد. حال اگر خواننده ای بیابد!
بگذریم که این رشته سرِ دراز دارد!
چندی پیش برگردانِ پیش درآمد کتاب «انسان واقعی» را به فارسی در میان خیلِ فایل هایم پیدا کردم، گقتم به هرحال بد نیست کتاب به فارسی زبانان معرفی شود، شاید کسی توانِ پرداخت حق ترجمه داشته باشد و دست به ترجمه ی این کتاب بزند؟
انسان واقعی
گونیلا گرلند
برگردان: رباب محب
1
خاطره ای دور:
روی زمین در اتاق بچه ها روبه روی اسباب بازی که شامل یک تخته سوراخدار و تعدادی قطعات چوبی رنگی است، نشسته ام. قطعات کوچک چوبی را با کمک یک راکت به درون سوراخها هدایت می کنم. آن طرفِ این تکه تخته چیزی وجود ندارد، مگر من که روبه روی دیوار نشسته ام غرق در کارِ خودم. دلم می خواهد آنقدر قطعه داشتم که هنگامِ از سر گرفتنِ بازی نیازی به جمع کردن قطعات پرتاب شده نداشتم.
قطعات قبل از خروج مسیری پرپیچ و خم را به طرف پایین طی می کنند. من مجذوب خمیدگی و انحنای این مسیر پرپیچ و خمم. ساعت های متمادی می توانم خود را با این قطعات مشغول کنم. دوباره و دوباره. هر چقدر که شد.
من همیشه اشیاء خمیده را دوست داشتم. خیلی پیشتر از آنکه لمس کردنِ اشیاء خمیده به صورت یک عادت در بیاید. منحنی ها را دوست داشتم چون نرم و راحت بودند. به آنها نیاز داشتم چون مرا به نوعی آرام می کردند. آنها همانقدر آرامش بخش بودند که سبز. سبزِسبز. و این حسّ آنقدر مسلم بود که توصیفِ آن دشوار.
در چشم دیگران رفتار من عجیب و درک نشدنی بود. از صبح تا شب مشغول لمس اشیاء دور و برم بودم. ته بطری ها ، پایه مبل ها و دستگیره در ها و هر گوشه ای منحنی شکل را با کف دستم لمس می کردم. راه گریزی نداشتم ، این یک نیاز بود. نیازی حیاتی. اما هیچیک از اطرافیانم نمی فهمیدند که این انحناء اشیاء بود که مرا به خود می کشاند و من ابدأ نمی دانستم که رفتار من با عث آزار آنها می شود. انگار رفتارم ،آ نقدر عجیب و غریب بود که من دیگر شایسته یِ احترام نبودم. من در چشم دیگران ارزشی نداشتم.
نجویدن غذا تنها یکی از عادت های بیشمارم بود. روی غذایم کمی شیرمی ریختم تا نرم شود و راحت از گلویم پایین برود، و این کاری که نمی بایست می کردم. برای همین دایم به من گوشزد می کردند"غذا رو حسابی بجو! همین حالا !" امّا هیچکس نمی توانست تصورش را بکند که من شاید غذا جویدن بلد نبودم.
حرکات بدنم را بایستی از روی فکر رهبری می کردم. به فکر جامه یِ عمل پوشاندن زحمت داشت. و کارها همه وُ همه پر زحمت بودند و به فکر و اندیشه نیاز داشتند.
من هم هرگز نمی توانستم تصورش را بکنم چرا باید آن همه وقت صرف جویدن می کردم، در حالیکه خیلی راحت می شد غذا را قورت داد. مثل این بود که بگویند "با لیوان آب بخور و همزمان بدو". درست به همین خاطر بود که دلم می خواست اطرافیان مرا به حال خود می گذاشتند تا من هر چه دلم می خواست و هر طور دلم می خواست می خوردم. آنوقت همه چیز به خوبی پیش می رفت. کاش مرا به حال خود می گذاشتند .
هر کسی برای برخورد با مشکل من روشی داشت. پدرم هم شیوه خاص خود را داشت:"غذا رو خوب بجو! درست بشین! به حرفام گوش بده! روی غذات اینقده شیر نریز! غذا تو بجو! بچه حرف گوش کن! تو باید آداب غذا خوردن یاد بگیری. قبل از قورت دادن غذات رو بجو! می شنوی چی میگم؟..."
و طبعأ مادرم هم با روش خاص خود می خواست مشکل را حل کند. او روش خسته کننده ای داشت: " فر گازو به حال خودش بذار..."
بدرستی نمی فهمیدم پدرم از من چه می خواست. جویدن؟ چگونه؟ خوب جویدن؟ از آن جایی که حرفهای بزرگتر ها را نمی فهمیدم به گفته ها بی اعتنا می شدم و آنها ها مرا لوس و تنبل خطاب می کردند و می گفتند که من شرم و حیا ندارم و این مرا خیلی ناراحت می کرد، زیرا که در نگاه خودم هر کاری می کردم درست بود. درک کارهای من برای بزرگترها مشکل بود. شاید دلیلِ پیله کردن هایم به چیزی یا به یک بازی از همین جا سرچشمه می گرفت. من از برکتِ «ترمز درونی» محروم بودم. می توانستم کاری را شروع کنم و تا ابدلآباد ادامه بدهم. هرگز خسته نمی شدم. تمام فکر و ذکرم به کاری بود که می کردم. من فاقد محرک درونی ای بودم که بتواند حالتم را تغییر دهد. و شاید درست به دلیل نداشتن «ترمز درونی» هر کاری می کردم در نظرِ خودم درست و حیاتی بود. لجاجت بی پایانم – که همیشه با یک "نه" شروع می شد، دو آبشخوراصلی داشت: نداشتن محرک درونی که مرا از کارهایم باز دارد، و وحشت و دلهره. از این روی بود که من بی نهایت دست نیافتنی بودم.
کتاب «انسان واقعی» خاطرات خانمِ گونیلا گرلند متبلا به اوتیزم آسپرگ است. ما در این کتاب با اوتیزم، دیگرگونه بودنِ نگاه فرد مبتلا به پیرامون خود و روابط اجتماعی، مشکلات روحی و روانی، اجتماعی و فرهنگی ناشی از این معلولیت آشنا می شویم. مطلب بالا بخشی از پیش درآمد این کتاب است.
0 نظرات:
ارسال يک نظر