سه‌شنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۱۱

در سرزمینی که «مصرف» جایی برایِ حضور ندارد

زبان فارسی مثل هر زبان دیگر مجموعه ای است از قوانین دستوری و آوایی (و حتا استثناء های دستوری و آوایی). علاوه براین زبان دارایِ بارِ فرهنگی/اجتماعی است. وقتی پای آموزش زبان و ادبیات یک کشور به میان می آید ما با دو پدیده یِ «تولید» و «پذیرش» روبه رو هستیم. منظور از «تولید» آفرینشِ یک متن است. نوشتن یکی از راه های درک وُ فهم و پیشرفت است. دانش آموز باید زبانِ نوشتاری را در عمل بیاموزد. معلم با شرکتِ در روندِ نوشتن یک متن قوانینِ نوشتن را برایِ دانش آموز خود روشن می کند. منظور از «پذیرش» دیدارِ دانش آموز با متن نوشته شده است. یعنی مطالعه، به درونِ متن رفتن، شکافتن و حلاجی کردن و آفریدن و بازآفریدن.
تکلیف و تمرین کافی نیست. باید راه دیگری جُست. گفتگو در پیرامونِ ادبیات، داستان ها و شعر و یا هر متنی که خوانده می شود، بهترین شیوه است. گفتگو راهِ رسیدن به درونِ متن را هموار می کند و در نتیجه فهم و درکِ مطلب را آسان.
با نگاهی گذرا به دنیایِ مدرسه و شیوه های تدریس می بینیم ما با دو نوع تدریس روبه رو هستیم: تدریس رسمی و خشک و تدریس ساختارمند. پژوهشات معاصر نشان می دهد که بازدهیِ تدریس ساختارمند چندین برابرِ تدریس رسمی و از رویِ وظیفه است.
اینجا باید پرسید تعریفِ تدریس ساختارمند چیست و چگونه عمل می کند؟ پاسخ ساده است: محورِ تدریس ساختارمند توانایی های فردی است و همانطور که از نامش پیداست به ساختار و فرمِ تدریس توّجه دارد. معلم، اینجا راهنماست، همراه با تک تکِ شاگردانِ خود از دهلیزهایِ فراگیری عبور می کند. توجه به فرمِ تدریس تمرکز بر محتوا را نیز در بر دارد. در حالی که تدریس رسمی و خشک تنها یک سخنگو دارد و او معلم است. معلم تصمیم گیرنده است، قادر و سرنوشت ساز است یا شاید بهتر باشد بگویم ویرانگرِ سرنوشتِ فرد.اینجا نه فرم مشغله یِ ذهنِ معلم است نه محتوا، بلکه این « قدرت» است که باید عرصه هایش را بیابد و بنمایاند.
اینجا با ذکر چند خصیصه از خصایصِ تدریس ساختارمند مرزِ روشنیِ میان این دو شیوه یِ مرسومِ آموزشی خواهیم کشید. علاوه بر آن چه که آمد می توان به نکات زیر نیز اشاره کرد:
- در تدریس ساختارمند رابطه یِ میان تئوری و عمل روشن و بدیهی است. به دانش آموز امکان داده می شود تا آموخته هایِ علمی را در زندگیِ روزمره بیابد و تجربه کند.
- معلم میانِ موادِ درسی مرز نمی کشد. ورزش، نقاشی، کاردستی، تاریخ، جغرافیا، شیمی، فیزیک، ریاضی و زبان از یک خمیرمایه اند و به یک شیوه یِ آموزشیِ ساختارمند نیاز دارند. از این روی است که معلمِ ساختارگرا از ترکیبِ مواد درسی ترسی به دل راه نمی دهد. ریاضیات را در قصه می گنجاند و قصه را در یک فرمول. این شیوه به تفکر و اندیشه یِ شاگردان عمق می بخشد. راهِ یافتنِ استراتژی هایِ یادگیری را هموارتر می سازد. یعنی آن چه که در اصطلاحِ پداگوژیک به استراتژی های فراکُگنِتو مشهور شده است. معلمِ ساختارگرا معلمی است که موفق می شود ذهنِ شاگردانِ خود را فعال کند.
- معلم به عاملِ فرازبان توجه دارد. منظور از «فرازبان» یعنی گفتگو در باره یِ زبان.
- در خاتمه می ماند امتحان و آزمون. امتحان و آزمون بخشی درونی و جداناپذیر از تدریس است. معلم نظاره گر است. او همزمان با تدریس، توانایی هایِ شاگردان خود را از غربالِ نگاه می گذارند، بی آن که مُهری به کسی بزند. اینگونه آزمون و امتحان دیگر اهرمِ هراس و وحشت نیست که زیرِ نیمکتِ شاگردان جایگذاری شود. غربالِ نگاه معلم مهمترین وسیله یِ تدریس و تعالی بخشیدن به تدریس است.

مطالعه ی کمّی یا مطالعه یِ کیفی

گاه معلم دلش را به تعداد صفحاتِ خوانده شده خوش می کند و این رضایت را به شاگردان نیز انتقال می دهد. بی شک مطالعه یِ زیاد خواندن را روان تر می سازد، امّا درکِ مطلب ربطی به سرعتِ خواندن ندارد. درکِ مطلب را باید تمرین کرد و همانطور که پیشتر آمد از راهِ گفتگو آموخت. فداکردنِ کیفیت به بهایِ دست یابی به کمیت حاصلی جز تربیتِ دانش آموزانی که یاد می گیرند فقط «مصرف» کنند ندارد. پیامدِ اینگونه «مصرف» رسیدن به کم دانشی و فریب است. فرد در سطح می ماند زیراکه از عمق می هراسد. در این رابطه پژوهشگران «تئوری پذیرش» را ارائه داده اند. درکِ مطلب نقطه یِ عطفِ تئوریِ پذیرش است. طبقِ این تئوری دیدار دانش آموز با متن به تنهایی و در گروه، گفتگو در باره یِ متن در گروه و شرکتِ فعالِ معلم در بحث ها به درکِ مطلب می انجامد. رسیدن به این نقطه عطف یک پروسه است. پروسه ای که به نیروی تفکر و اندیشه نیاز دارد. اینجا اهمیّتِ انگیزه و علاقه یِ فرد به مطالعه را نیز نباید فراموش کرد. امّا انگیزه و علاقه داشتن یا نداشتن به یک مادهّ یِ درسی (در اینجا مطالعه بطور عموم) دلایلِ خاصِ خود را دارد. شاید شاگردی که مطالعه کردن را دوست ندارد از دیسلکیسا رنج می برد. البته عوامل چندی می تواند دست به دست دهد و علاقه و انگیزه های فرد را رقم بزند. از این مسئله که بگذریم آنچه اینجا قابل اهمیت و توجه است رابطه یِ درونی و بینابینی با متن برقرار کردن.
تئوری ها و شیوه هایِ آموزشی مکمل هم هستند. به عبارت دیگر هیچ شیوه یا تئوری آموزشی صددرصد کامل و جامع نیست. از این روست که معلمِ آگاه با شناخت و دانش این شیوه ها را در هم می آمیزد و به اجرا در می آورد. اینجا به چند دیدگاه اشاره می شود:
- تئوریِ کُگنتیو؛ آبشخورِ درک و نیروی درکِ دانش آموز است. یافتنِ استراتژی های لازم برای یادگیری و مطالعه هنری است که رسیدن به آن با یاری معلم امکان پذیر است.
- شیوه یِ اجتماعی کردن؛ مطالعه یک فعالیتِ اجتماعی است و به درون و روانِ آدمی نقب می زند و از همین روست که به شکل گرفتنِ شخصیتِ فرد و تعالی او کمک می کند.
- تئوریِ فرهنگی/اجتماعی؛ از این منظر فرهنگ و اجتماع دو عاملِ تعین کننده اند. مطالعه پدیده ای انتزاعی نیست و از این روی نمی توان این فعالیت را به پشتِ دیوار و پنجره های بسته کشاند. تأمّل بر پیرامون خوانده شده ها به فرد کمک می کند تا این عوامل را بشکافد و بفهمد و به نقش آن ها را در یادگیری پی ببرد. اینجا مطالعه یعنی گشودنِ دریچه هایِ ذهن بر روی جهانِ پیرامونِ خود.
- تئوریِ اِکسپریشونیست (یا حالت گرایی)؛ برداشت و تجربه های فرد از مطالعه بخشی از این منظر است. فرد با زیستن درونِ متن و تصویرسازی های ذهنی به درکِ مطلب می رسد. (برگرفته از آندربرگ، دانلیوس و نوردهدن۲۰۱۰. ص ۱۱۵) ادامه دارد
سه‌شنبه ٣۱ خرداد ۱٣۹۰ - ۲۱ ژوئن ۲۰۱۱

1 نظرات:

قزللو گفت...

عالی بود. دستتان درد نکند.
شاد باشید